رکنا: دوستی خیابانی ما به ازدواج ختم شد . خانواده ام راضی این وصلت نبودند و می گفتند که این مرد اهل زندگی نیست؛ اما من فکر می کردم بدون او نمی توانم یک لحظه زنده بمانم.
بالاخره به عقد هم درآمدیم و از اینکه به مرد رؤیاهایم رسیده بودم، احساس خوشبختی می کردم. چهار ماه از ازدواج ما گذشته بود که متوجه شدم مردی که قرار بود به قول خودش با اسب سفید مرا به کاخ آرزوهایم ببرد، موادمخدر سیاه مصرف می کند. دراین باره از او توضیح خواستم، گفت: تفننی و به خاطر افزایش قوت جنسی موادمخدر می زند. قسمش دادم دست از این کار ...
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
تاريخ: سه
شنبه
1 تير
1395 ساعت: 11:53