خرید بک لینک
هق هق می کرد و می دوید. آنقدر تند که نفس راهش را گم کرده و مثل یک طناب در گلو گره خورده بود. قبرستان روستای قره محمد بالای تپه ای مشرف به مدرسه تنها شاهد دویدن های ندا در ساعت 10 صبح 11 اسفند بود. دخترک بعد از ماه ها آزار جنسی آن روز قفل دفتر را باز و برای اولین بار از دست آقا معلم فرار می کند. دویدنش برای بازی نبود. برای مسابقه دو و میدانی مدرسه هم نبود. ترسیده بود و باید می دوید. موبنا - در سریع ترین زمان ممکن به خانه می رسد و زیر پتو پنهان می شود. «مادر سرم درد می کند.» «چیزی نشده.» «من ...

برچسب: نویسنده: کاوه محمدزادگان تاريخ: پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 ساعت: 11:36

صفحه بندی